تبليغاتX
چرتنویس های شبهای بیکاری

چرتنویس های شبهای بیکاری

هنوز نفس می کشم


 

 

 

پنجشنبه 13 تیر1387

دانلود دومین داستانم

تمام وجود من در این داستان خلاصه شده است. گاهی همین کلمات به جای من جان می گیرند و حرفهای نگفته ی دلم را بیان می کنند. این داستان را تنها به دو نفر تقدیم می کنم.  یکی که در مورد من اشتباه می کند و دیگری که قدر من را ندانست...

                                           ما عاشقان مرداب

                                                 دانلود

                                              سرور دوم

 

     ما عاشقان مرداب

;22:7  توسط;سامان   | 


سه شنبه 11 تیر1387

ما عاشقان مرداب

من دارم یه داستان جدید می نویسم برای آن کس که نمی داند در حقش نامردی نکردم... و برای آنکه راحت مرا فروخت و رذالت را برای من معنی کرد... من هنوز هم یک انسانم...

ما عاشقان مرداب

;14:20  توسط;سامان   | 


چهارشنبه 5 تیر1387

از روز اول

روز اول موها یه وری وقتی رفتم ترمینال تا بیام دیدم از بخت خوب من بلیت اتوبوس تموم شده و من مجبورم با یه اتوبوس بنز قدیمی راهی دیار تهران شوم. از آنجا که هیچگاه شانس واژه ای مانوس با من نبود روی صندلهای واقع بر کوهان موتور نشسته بودم. همین بس وقتی از رکاب پائین آمدیم چند روز را مثل پنگوئن به اطراف سیر نمودیم!

کلاس اول را خواب ماندیم و معلوم شد سالی که نکوست از بهارش پیداست! کلاس دوم که همان علوم کیمیای آلی بود بزور چک و لقد رسیدیم و مشاهده نمودم که چقدر اینجا از جنس رجل در قحطی بسر می بریم. البته این قحطی تا آخر تحصیل بیشتر می شد و هر سال آفت یکی از ماها را کم می نمود. هر چند بارها هم به درگاه خداونود دعا کردیم پاسخی دریافت نشد که نشد. خلاصه از آنجا که انگار بر پیشانی ما نوشته شده باشد شهرستان دو نفر از دید هم مکتبیان تشخیص دادم که بله...

پتانسیل اینکه یک روزی میخ خنده ی کلاس شوم را در خود می دیدم! ولی بسوزه پدر این لاووو که شیر رو مثل کبک می کنه...

باری برای مدتی از لقاا... دور شدیم و با شیاطین کلی مانوس شده آنطور که آنها سجده تعظیم بر بارگاهم فرود می آوردند و می گفتند ان الله احسن الخالقین! و ندا سر میدادند تا حال چنین لنگ نیانداخته بودیم...tongue طریقت عظمای ارازل و اوباش را پیشه کردیم و عرش کبریایی را گنجای خود نمی دیدیم و دائم تسبیح گویان می گفتیم (مرجان کجایی که داش آکل رو کشتن!!!)...

;19:15  توسط;سامان   | 


سه شنبه 4 تیر1387

خاطرات من از دانشگاه امیرکبیر 1

دانشگاه تموم شد و ما به سلامت بجای اینکه وارد صنعت بشیم وارد خونه شدیم و وردل بابا ننه ام داریم جوک میگیم! توی این 4 سال به اندازه ی کلیله و دمنه من تونستم نوشته داشته باشم که تصمیم گرفتم یکسریشونو اینجا بیارم.

اینکه میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب        

                خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب

 

  یه زمانی توی فعالیتهای سیاسی دانشجویی بودیم و چون قد و صدامون بلند بود هر روز کمیته انضباطی بیسکویت می خوردیم. یه زمانی صنفی کار می کردیم و عینه گریدر دهن دانشکده رو صاف می کردیم ولی آخر سر می دیدم تو مجموعه زیر دست من همه تو شرف ازدواج بودند و به من هم می گفتن بابا! حالا کی ما ازدواج کردیم و این همه بچه مال ما شد خودمون هم نفهمیدیم! بعضی وقتا درس می خوندیم و نمره نمی گرفتیم. سام تایمز یکی رو خیلی دوست داشتیم ولی جرات گفتنشو نداشتیم. تو بیکاری هامون یکی رو می بردیم تو آسانسور می زدیم که به گفته ی دعوا بهتر از بیکاری ست عمل کرده باشیم.  با عینه ملت کلکل می کردم ولی ته دلم همه رو دوست داشتم بجز یکی که این آخرها بدجور هوای آسانسور کرده بود ولی عینه ملخ جست...

توی این چهار سال از خیلی ها خوردم و به روم نیاوردم. تو دبیرستان دخترانه ای که من بودم! همه به خاطر اخلاق یه ذره تندم و اینکه اهل مدارا تو کار نبودم از من کینه به دل داشتند! خوبه آدم اقرار کنه خوب... علی الخصوص یکی که بد فرم از کارهای من حرص می خورد! به جرات می تونم بگم عاشق شدن هم دنیایی داره... ( این آخرش ربطی نداشت ها!!!)

              بر سر تربت ما چون گذری همت کن

                               روزی زیارتگه رندان جهان خواهد شد

;19:56  توسط;سامان   | 


یکشنبه 25 فروردین1387

واژه ها سرشاراند از شرمساری

یه تخته سنگ٬ یه لاکپشت که مزه پرواز را ندانست٬ یک سیاهی که روشنایی را تاب دیدن نبود٬ یه من٬ یه ... واژه ها سرشاراند از شرمساری... حجم زمان همه جا طنین انداز است... اینجا بانگ ویرانی سر داده اند... هیچ واژه ای از من بوی نا امیدی ندارد... طلب دلسوزی ندارد... و اینجا باید بلند فریاد زد که من در پشت میله های زمانم و تو آنقدر ساده میروی که انگار فردا تمام شده ست... آری فردا از آن توست...

;17:20  توسط;سامان   | 


پنجشنبه 2 اسفند1386

مرگ عشق

یک زمان عشق برای همیشه می میرد! و آن زمانی ست که دوباره عاشق می شوی... فکر می کنی عشق منم بمیره؟!

;19:9  توسط;سامان   | 


دوشنبه 29 بهمن1386

پرواز رفتنی ست...

تا حالا به خودت نگاه کردی؟ نکنه هنوز داری مهتاب شبها رو می شمری... می دونستی هنوز کوچه ی پشتی دلم درش برات بازه... برای تو خواندم ولی تو با دیگری رفتی! حالا برگشتی ولی شاید داری میری و من نمی دونم! من امشب به پهنای همین سیاهی برای تو می نویسم پرنده هم مردنی نیست٬ پرواز رفتنی ست...

;23:44  توسط;سامان   | 


جمعه 19 بهمن1386

در مکاشفه ای فرو رفته بودم... زندگی را اینچنین تفسیر می کنم: گرگ نامه ! به زودی بر می گردم...

;20:39  توسط;سامان   | 


جمعه 27 مهر1386

ترافیک کوچه ی علی چپ

مدتها ست که بند را از پای جان گشوده ایم و عزم در روح تکانی داریم... این روزها تو نیز مرهم شده ای اما گویا کافورت بسیار است و حالت خواب ما را فرا گرفته...! در ظلمت از تو تصویری ساختیم باشد که در هرگز در واقعیت سیر نکنیم... دلم در ترافیک کوچه ی علی چپ نگاه تو بد جور گیر کرده است...

;16:41  توسط;سامان   | 


یکشنبه 22 مهر1386

حتی تو...

نگران هیچ کس نیستم
حتی
تو که چمدانت را بسته ای
دیگر می دانم
خورشید
برای همیشه غروب نمی کند
و سنجابها
تنها برای پایین آمدن
از درخت بالا می روند...

;0:59  توسط;سامان   | 


چهارشنبه 18 مهر1386

آب شدن این دفعه سهم توست!

شاعر مي فرمايد كه ايندفعه اگه من برف باشم و تو آفتاب باز آب شدن سهم توست... زمزمه اين شعر يك زمان خيلي مي تونه رنج آور باشه! ميگي كي؟ معلومه وقتي نصف شب تو اتوبوس نشستي و دنبال يه چيز مي گردي كه بهش فكر كني صداي زنگ موبايل يكي آهنگ دهه 40 معين باشه و اونقدر صداش بلند باشه كه راننده از ترس بخواد چپ كنه... زيبايي شعر هم از بين ميره...

پی نوشت ۱: دیشب هم که ابن یانگوم رازی مرده رو شفا داد و دست عیسی مسیح رو از پشت بست!

;17:3  توسط;سامان   | 


پنجشنبه 12 مهر1386

بسه بابا...

همیشه قرار نیست شاعرا راست بگن! شاعر می فرماید که اسرار ازل را نه تو دانی و نه من! شاید تو ندونی ولی ماله ما معلومه: قصیده بدبختی... حاضر بودم تو شاخ آفریقا بدنیا بیام و آنجلینا جولی میومد پسر همسایه مونو به فرزندی قبول می کرد و من اون جوری هم می سوختم. خیلی وقته پهنای دید من به همون تخت دو طبقه بالا سرم محدود شده و به هر چیز دست نیافتنی فکر می کنم...

;13:54  توسط;سامان   | 


پنجشنبه 5 مهر1386

همه چیز تکراری شده...

این روزها سعی می کنم هیچ چیز رو به روی خودم نیارم! باور کردم که همیشه باید گفت خدایا شکرت... چه روزهایی که بدبختی رو تو گوشه گوشه زندگیت میبینی و یا وقتی که به هیچ چیز دل خوشی نداری! این دیگه چه رسم مسخره ایه؟!

پی نوشت ۱: تو این لحظه های مسخره یه چیزی منو می خندونه! همه ی شاه های دنیا پاشون تو چکمه تو میدون جنگ بودن٬ ولی نمی دونم چرا این شاه تو فیلم یانگوم یا همیشه اسهاله یا داره میمیره!

;16:57  توسط;سامان   | 


یکشنبه 1 مهر1386

اونم ازدواج کرد...

شنیدم تو هم ازدواج کردی؟ حال داد نه؟! جالبه که تو این دنیا هیچ کلمه ای رو بدون تفسیر نمی زارم حتی اگه اون رفتن تو باشه...نکنه می خواستی از شنیدن رفتنت پشمام پاپیون بشه؟! شاید یه روز کله ی شوهرتو با تیر کمون سنگی هدف قرار دادم  تا گریه تو رو ببینم... خواننده هم نشدیم دو تا آهنگ عقده ای بخونیم...!

پی نوشت ۱: پاییز هم اومد و با اومدن این پاییز تو رفتی... امیدوارم با افتادن هر برگ یه سکه به مهریه ات اضافه بشه!دیگی که واسه ما نمی جوشه بزار کله ی سگ توش بجوشه...

;20:58  توسط;سامان   | 


سه شنبه 27 شهریور1386

مرام صفر رو برم...

هیچ کس رو نمی شناسم به اندازه ی صفر عدالت رو رعایت کنه! به هر عددی تقسیم بشه یه چیز جواب میده... نمی گه این بهتره٬ خوشگلتره٬ بدردبخورتره٬ مایه دار تره٬ میمونه... بزار هواشو داشته باشم.  هیچ قاعده ای رو اضافه قبول نمی کنه...یه رنگه. روسیاهی یک رو که ثابت کرد یک با یک برابر نیست جبران کرد... دمت گرم...

;10:24  توسط;سامان   | 


چهارشنبه 21 شهریور1386

یکی جواب اینا رو بده...

تا حالا توجه کردی که ملت پول دار تو هیچ جایی ضرر نمی کنن! اگر یک کاسب عادی یه روز بازارشو از دست بده دیگه همه با صدای بلند باید فاتحه بخونیم بلکه به گوش خدا هم برسه٬ ولی طرف مایه دار جوی پولش همیشه به راهه! فکر کن تو جنگ٬ تو انقلاب٬ تو بدبختی٬تصادف٬ زندگی و... پولدارا حتی یه ذره هم آسیب نمی بینن... جالبه...

پی نوشت ۱) قدیما سگحیوان ولگرد و خیابانی بود که حالا اتاق خواب دارد شنسل مرغ میخورد حمام میرود و......عینک آفتابی میزند و روی صندلی جلوی ماشین می نشیند. اینم از زمونه!

پی نوشت ۲) کاملاْ بی ربط به بالاست ولی تا حالا به این توجه کردی چرا کنار مقبره ی خیام چرا فال حافظ می فروشن؟!

;0:8  توسط;سامان   | 


شنبه 17 شهریور1386

پدر زن دوست دارم...

جدیداْ دارم به این نتیجه می رسم از خیلی چیزها خوشم میاد: مثلاْ یه پدر زن مایه دار! یه کسی که بفهمه من دارم چی میگم...

پ.ن یک: این همه جایزه واسه اینو اون در می آد٬ بعضی ها خیلی راحت خوشبخت میشن بعضی ها خیلی به زحمت و بعضی ها هم اصلاْ خوشبخت نمی شن... ما داریم فقط لذت می بریم:تا اطلاع ثانوی حال کن!  

;20:11  توسط;سامان   | 


سه شنبه 13 شهریور1386

موضوع انشا : تو اين دنيا از چي خوشتون مي آد:

1)      از اينكه عروس خيلي خشگل باشه و دوماد قيافه اش مثه اونايي باشه كه يه هفته رفتن تو قبر و به زور درش آوردن خوشم مياد. با عروس هاي بي دوماد هم  كلي حال مي كنم. از اينكه تو عروسي آهنگ سنتي بزارن كلي خوشحال ميشم.

2)     از كولي هاي شهر نشين، از دهاتي هاي مايه دار، از جوون هاي شاغل، از ذوب شدن آفتاب، از هميشگي برف، از سگهاي بي صدا، از ببرهاي بي ازار، از گرگ هاي بي آزار، از عينك دودي زدن تو شب، از حمام يخ، از اسب هاي نا نجيب، از هر چي آدم دو رو، از برگ درخت هندوانه، از آهنگ خوندن با صداي بلند تو خيابون و از هر چي آدمه حيوون صفت خوشم مي آد.

3)     از شعرهاي هميشه جاري همچون آبي بر دهان سگ خوشم مي آد. از كاجي كه تو زمستون همه ي برگهاش ميريزه خيلي خوشم مي آد. از اينكه تو زمستون بخاري كار نكنه و مثه اسب بميري از سرما خيلي خوشم مياد. كرگدن هاي خانگي رو خيلي دوست دارم.

4)     اس ام اس پشت سر هم بياد بگه دوست دارم بدون اينكه طرف رو بشناسي توي جوابش طرف رو به فحش بكشي. از اينكه موبايلت بيافته و حال نداشته باشي برش داري خيلي خوشم مياد.

5)     هر چي سر بالايي تو اين دنيا رو بدون بنزين بري بالا. حتي اگه اون همين مسير بي معني زندگي باشه....

ادامه دارد...

;15:46  توسط;سامان   | 


یکشنبه 11 شهریور1386

چی واسه گفتن داری؟

يه پيرمرد 62 ساله خوشتيپ و باكلاس و مايه دار چي داره به زن 22 ساله اش بگه؟! يه جوان بي مايه چي داره به خودش و اطرافش بگه...؟! كسي نيست بگه آخه من كه گواهينامه دارم اون چي داشت؟! همكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم...

;17:17  توسط;سامان   | 


چهارشنبه 7 شهریور1386

هر چي كه دارم مال من!

یه وجب خاک مال من

هرچی که می کارم مال من....

تا اطلاع ثانوی هیچ کس به اندازه ی خودم واسم با ارزش نیست! کی واسه ما تره خورد می کنه تا ما واسش پیاز و جعفری بشکونیم...

پی نوشت ۱: امشب می توان پشت عزراییل تا خود صبح نماز خواند و سر از مرگ بر نیاورد.  بیت زندگی من امشب مصرع دوم می طلبد...

;21:39  توسط;سامان   | 


دوشنبه 5 شهریور1386

ضمانت بودن...

دوست داشتن ضمانت يك رنگ بودن و هميشه بودن نيست. ثانيه ها مي ميرند و رفتن را گواهي مي دهند. زندگي هم برگي است در مسير خزان و بودن غزلي است كه به زودي از ياد مي رود.

پی نوشت ۱: مدتها ست که فرشته شونه راستی من کاملاْ بیکاره کسی نیست بیاد اونو برداره. خدا خیرش بده

;13:56  توسط;سامان   | 


پنجشنبه 1 شهریور1386

بارون امروز

شاید هیچ چیز به اندازه ی بارون امروز به من حال نداد.وسط تابستون چه بارون مشتی ای اومد. همه چی یک رنگ دیگه داشت حتی نگاه ها... ملت سعی می کردند خیلی با متانت همدیگرو نگاه کنن. سنگینی نگاه ها داد می زد! یه مدته بیشتر همه رو حس می کنم. امروز فهمیدم خیلی وقته به بی ام دبلیو فکر نکردم! دنیا ثابت نیست. همه یه روز می میرن...

پی نوشت ۱: سکه ها رو می شمارم و سکسکه ام را که از دیدن تو آغاز شد و این بار با هم برابر شدند...

پی نوشت۲: عکسهایی رو که در ادامه مطلب گذاشتم حتماْ ببینید:


;22:0  توسط;سامان   | 


دوشنبه 29 مرداد1386

تا حالا فکر کردی

تا حالا فکر کردی تو تهران بعضی از این کفترا از ما هم خوشبخترن! آخه وقتی می رن روی یک خونه یک ملیاردی شمال شهر لونه می سازن حداقل لونه شون یه دو ملیونی می ارزه ولی ما همون رو هم نمی تونیم!تا حالا فکر کردی اگه نساجی نمی خوندی الان آقای مهندس رو با غلظت بیشتری تلفظ می کردند؟! تا حالا فکر کردی رو کدوم مدار می چرخی؟...

;11:49  توسط;سامان   | 


پنجشنبه 25 مرداد1386

عجب گیری کردم ها...

وقتي يه چيزي ميره تو اون مخت و نمي دوني چيكار كني خيلي سخته؟ ادامه تحصيل بدم يا تغيير رشته بدم! سربازي رو زود برم يا فعلاً حال كنم؟ زندگيم رو بچسپم يا دايورت بشه تا اطلاع ثانوي؟ وارد بازار كار بشم يا بگم بيخيخ؟ ايران بمونم يا برم؟ اصلاً زنده بمونم يا نه...؟

پی نوشت ۱: می ترسم اگه بخوام رییس جمهور بشم رد صلاحیتم بکنن چون زمزمه هاش به گوش می رسه!

;16:38  توسط;سامان   | 


دوشنبه 22 مرداد1386

من اگر رييس جمهور شوم 3

بنابر استقبال تمامي دوستان از اهداف متعالي ما در راه ايران براي هرايراني ساير اهداف به صورت زير اعلام مي شود:

1)هر شب يك خبر خوش را براي مردم اعلام مي كنم تا مردم شب خوابهاي خوب ببينند.

2) چون دولت آينده دولت بنزين است هر ماه 50 ليتر بنزين به افراد بالاي 18 سال داده مي شود.

3) وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را با وزارت نفت ادغام مي كنم تا هزينه هاي دولت كاهش يابد. وزارت جديد به نام وزارت ارشاد نفت خواهد بود.

4) همه ي شركتهاي دولتي را وارد بورس مي كنم تا سهام آنها براي مردم باشد و از آنجا كه شركتهاي خصوصي تازگي دارند شاخ مي شن همگي را دولتي مي كنم و رييس كارخانه ها را مي فرستم عملگي.

5) همه ي اراذل و اوباش را مي گيرم، مي فرستم جنگ با آمرييكاييها تا دهن اونا رو هم سرويس كنند و اونا گريه كنند.

6) اين پاكستانيها هم كه عرضه ندارند خودم پرويز مشرف را آش و لاش مي كنم و بعد خاتمي را رييس جمهور منتخب پاكستان مي كنم.

7) وزارت دفاع را با فدراسيون فوتبال ادغام مي كنم تحت عنوان فدراسيون دفاع.

8) همه ي شيريني فروشي ها روو مجبور مي كنم كيك پياز بفروشن به جاي كيك خامه اي چون كلي فايده داره. و محدوده ی اختیارات رییس جمهور رو همه بفهمن!

9) هر روز صبح همه ي ايرانيها بايد واكسن سرخك بزنن تا مواظب سلامتي اونها باشم.

10) هر روز كوپن اعلام مي كنم و به ازاي هر نفر 11 كيلو برنج، 9كيلو سيب زميني ،25 كيلو گوجه فرنگي و 14 كيلو آناناس سهميه مي دم.

11)حالا كه آخر شب شده و كلي ملت ايران چاق شدند يك خبر بد به همه شون مي دم تا همه اضافه وزن را يكجا از دست بدند...

;11:33  توسط;سامان   | 


چهارشنبه 17 مرداد1386

بايد با صداي بلند فكر كرد...

براي مردن همه ي روزها مثل همديگر است. آنروز رو نخواه كه اگر دفترت را باز كردي ديگر اثري از من نيست. از كوچه پشتي عمرت  بارها  گذشتم ولي در نگاهت هيچ گاه به روي آن كوچه باز نشد.  سفره بابركتي نداشته ام. تكه نان ها دور ننداخته ام به اميد آنكه شايد بيايي و دل سير كني. صدايم را بلند مي كنم تا همه بدانند امشب چقدر فكرم چرت مي گويد...

;9:47  توسط;سامان   | 


یکشنبه 14 مرداد1386

اولین داستان من

اولین داستانی که سعی کردم در چند صفحه بنویسم آخر تموم شد...

فرمت پي دي اف

 دريافت : كاكتوسها هم عاشق مي شوند

http://www.4shared.com/file/21394270/fd8b4b9d/Kaktoos.html

;17:32  توسط;سامان   | 


شنبه 13 مرداد1386

رزان چریک کرد...

این روزا دارم خاطرات یه زن چریک کرد رو می خونم و وقت ندارم بنویسم... میگه: توی کوچه ها رقص برگهای خزان زده و خش خش آنها گذر سریع زمان را گوشزد می کند که زندگی همین چند روز کوتاه ست که گاه به مستی گاه به سستی و گاه به پستی می گذرد...

 تو اگر می توانی بوسه ای شلیک کن

تا تمامی ارتش های من در برابر تو به زانو در آیند

منوچهر آتشی...

راستی رییس جمهور آینده در سفرهای استانی به سر می برد...!

;21:48  توسط;سامان   | 


سه شنبه 9 مرداد1386

له کردن من!

بچه که بودم یکی از دخترای هم محله ایمون رو  خیلی اذیت می کردم. وقتی بازی می کردن همیشه مثه گوله از وسط بازی شون می رفتم و کل اساس شون رو بهم می ریختم. هر دفعه گریه می کرد و مامانش تا منو می گرفت له ام می کرد.  روزها گذشت و این دختر هم بزرگ شد و قاعده ی روزگار رو عوض نکرد. اوندفعه که رفتم خونه عروسیش بود دیدم دوباره داره گریه میکنه ولی نمی دونم چرا مامانش دیگه با دوماد کاری نداشت! فقط به من زورش می رسید...

;18:42  توسط;سامان   | 


دوشنبه 8 مرداد1386

رییس جمهوری من 2:

در راستای اینکه دوستان خیلی از اهداف من در رسیدن به ریاست جمهوری خوششان آمد! سایر اهداف در این مانیفست اعلام می شود:

۱) هر شب در هر گفتگوی خبری شرکت می کنم حتی اگر اون گفتگو ورزشی از نوع دومیدانی بانوان باشد و در مورد جام ملتهای آسیا بحث می کنم.

۲) روزنامه شرق باید روزانه ۲۰ صفحه در مورد حوادث بنویسد و خبر ورزشی در مدح من هر روز شعر بگوید.

۳) به هر شهری سفر کنم بودجه شو ۲۰ برابر می کنم.

۴) بحرین رو به ایران بر می گردونم و از اونجایی که قرار بود دبی رو با بمب بترکونم سه تا جزیره رو بهشون میدم که گریه نکنن...

۵) از نساجی خوشم می آد و همه سرمایه گذاری ها رو در این زمینه انجام میدم.

۶) هر روز که حال نداشتم اون روز در کشور تعطیل رسمی اعلام میشود.

۷) وزیرا باید مثه اسب جون بکنن و نخوابن.

بقیه موارد را در جلسه ی پرسش و پاسخ جواب می دهم...

;22:17  توسط;سامان   | 


درباره من

دوست دارم بهم بگن سامان! شاید میخوام مقابل شناسنامم قد علم کنم! حرفه ام درس خوندنه و عاشق نوشتن...شاید اگر درس نمی خوندم می خواستم نویسنده بشم.
دارم مهندس میشم و از این بابت خوشحالم .
 


آرشیو

تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386

دوستان

آنجلیکا
من او هستم!
كوير سكوت
سيگاري

طراح قالب

www.TakTemp.Com
ÚÓá Í - äÇÒäíä